تبلیغات

محبت ( قسمت اول )

 

روزی روزگاری توی یه شهر کوچیک که همه ی کوچه هاش قدیمی و زوار در رفته بود و

 

آدماش همه زندگی بسیار ساده ای داشتن ولی زیاد  رابطه ای با هم نداشتن و کسی به همسایه ش 

 

 یا  بقیه ی افراد توجهی نداشت من تغییر ماهیت دادم و انسانیت خودم  رو زیر پا گذاشتم ،

 

ماهیت زندگیم  رو عوض کردم و تبدیل به یه حس شدم ، حسی که می خواست خودش رو تو

 

 دل  آدما جا بده  و اونا رو به هم نزدیک کنه .

من اسم خودم رو گذاشتم (( محبت )) ، اولش نمی دونستم کاری که دارم می کنم نتیجه ای میده

 

یا این مردم همین جوری می مونن و کاری از دستم بر نمیاد ولی خوب من امید داشتم  ... امید به

 

این که می تونم یه راه به داخل دلای آدما پیدا کنم .

 

از همون روز کارم رو شروع کردم ، در اولین  خونه رو کوبیدم  و منتظر شدم تا صاحبخونه بیاد

 

و در رو به روی محبت باز کنه ، در باز شد ولی خوب کسی  منو نمی تونست ببینه ، اون  پیرزن 

 

 که در رو به روی من باز کرد فکر کرد یه مزاحم بوده و به همین خاطر غرغر کنان چند  تا

 

فحش  داد و در رو بست ولی من وارد شده بودم ، خوب حالا نوبت من بودم ، باید منتظر یه

 

 فرصت می شدم تا این پیرزن که  اولین شکار من بود یه جا  ساکن  بشه و یا بشینه ، خوشبختانه 

 

 زیاد طول نکشید  و رفت و روی تختی که  گوشه ی حیاط و زیر درخت  هلو بود نشست ، الان

 

بهترین فرصته ، رفتم و رو به روش نشستم ، ولی نمی دونستم  چه جوری به د لش  راهی پیدا کنم

 

 ، اونم  که منو   نمی دید پس خیلی راحت دراز کشید و خوابید  ، فکر کردم و فکر کردم و

 

همونجا نشستم .

 

آره ، راهش همین بود . دستم  رو  گذاشتم  رو سینه ش و روی قلبش  ، تمرکز  کردم  و ذره ای

 

از وجودم رو به قلبش فرستادم . باید صبر کنم تا بیدار بشه و ببینم آیا فایده ای داشته یا نه ...

 

تق  تق ...  تق تق ... صدای در حیاط میاد  ،  پیرزن  بیدار  میشه  و  به  طرف  در  میره  ، در رو

 

 باز می کنه ، کسی  پشت در نیست ، ولی  پیرزن فقط میگه :  خدا به راهه راست هدایتش کنه

 

 هر کس که این در رو کوبید و منه پیرزن رو بیدار کرد ...

 

خوبه  ،  خوبه   ، خدا رو شکر  .  پس اثر گذاشت  ،  هنوز  در رو نبسته من میام از خونه ش

 

بیرون آخه کارم اونجا تموم شده .

شروع  می کنم  یک به یک  درهای خونه رو زدن  و وارد هر خونه که میشم ذره ای از وجودم

 

رو به قلبه اونا هدیه می کنم و از  اون  خونه میام  بیرون ،  کار زیادی دارم  ، همه ی شهر  رو 

 

 باید  از وجود خودم مملو کنم ...

 

ادامه دارد...