چه کاره سختی رو شروع کردم ... چرا بعضی از این مردم نفوذ کردن به قلبشون

 

این اندازه سخته ؟ ... گاهی دوست دارم جا بزنم ولی خوب این که نمیشه ، راهیه

 

که شروع کنم و باید تمومش کنم ... شهر با وجود من توی قلب مردم زیر و رو

 

شده ، حالا دیگه همه به اون پیرزن پیر که می خواد از خیابون رد بشه توجه می کنه

 

حالا دیگه همه می دونن که باید به هم نوع خودشون احترام بزارن و حس همنوع

 

دوستی اینجا پیدا میشه ... ولی ... ولی ... ولی یه چیزی کمه ... هنوزم اونجوری

 

نیست که من می خوام و من دوست داشتم که شهر اونجوری بشه ... این مردم هنوز

 

هم یه چیزی کم دارن ... درسته که خیلی فرق کردن ولی اینا هنوز اونی نشدن که من

 

فکر می کردم ... باید یه فکری کنم ...

 

درسته ... این نتیجه میده ... البته اگه مامان بزرگ درست گفته باشه ... آخه می دونین

 

یادمه وقتی منم یه آدم بودم و هنوز تبدیل به یه (( حس )) نشده بودم مامان بزرگ

 

واسم یه افسانه تعریف کرد ... توی اون افسانه حرف از یه حسه قشنگ بود که توی

 

یه جای خیلی تمیز و با عطر و بویی دوست داشتنی زندگی می کنه ... اسم اون حس

 

رو مامان بزرگ گذاشته بود (( عشق )) من باید پیداش کنم ... یادمه مامان بزرگ

 

می گفت آدرسش : شهر سختی ها ، بلوار درد ها ، خیابان بی مهری ها ، کوچه ی

 

گمراهی ها هستش و روی پلاک خونه ش هم نوشته شده (( تنهایی )) ... نمی دونم

 

چرا این حس توی همچین جایی زندگی می کنه ولی خوب من می خوام برم و پیداش

 

کنم ... می دونم که حالا که تبدیل به حس شدم خیلی زود می تونم پیداش کنم پس کوله بار

 

سفر رو می بندم و حرکت می کنم به سمته آدرسی که مامان بزرگ گفته ...

 

به شهر سختی ها می رسم ... اینجا همه چیز شلوغ و پلوغه ... کسی نمی دونه که باید

 

چه کاری انجام بده ... همه سر در گم هستن ...

 

بلوار درد ها رو پیدا می کنم ... ولی نمی دونم چرا اینجا همش صدای ناله میاد ... خیلی

 

دوست دارم زودتر از اینجا فرار کنم و به خیابون بی مهری ها برسم ...

 

اینجا همه ساکتن ... هیچ کس حرفی نمی زنه ... فقط هر نفر به گوشه ای خیره شده

 

و نمی دونم داره به چی فکر می کنه ... ای وای خدایا ... راه فرار کجاست شاید بشه

 

کوچه ی گمراهی ها به آرامش رسید... بعد از گذشتن از چند تا کوچه که اسماشون :

 

زجر ، ذلت ، ناراحتی و فریب بود به کوچه ی گمراهی ها رسیدم ...

 

حالا باید دنبال پلاک تنهایی بگردم ... از اول کوچه یواش یواش میرم جلو ... اینجا

 

یه کوچه ی بن بسته ... دارم به آخر کوچه می رسم ولی هنوز هم خونه ی عشق رو

 

پیدا نکردم ... الان دیگه آخر کوچه هستم ... با این بوی عطر یاس که این آخره کوچه

 

پیچیده فراموش می کنم که چه چیزایی دیدم تا به این جا رسیدم ... پلاک خونه رو

 

می خونم ... روش نوشته تنهایی ... آره خودشه ... بالاخره خونه (( عشق )) رو

 

پیدا کردم ... در رو می کوبم تا این که صاحبخونه بیاد و در رو به روی محبت باز

 

کنه ...