تبلیغات

محبت (قسمت سوم)

 

سرم رو انداختم پایین ... در باز میشه ... وای چرا من جرات نمیکنم سرم بالا بگیرم

 

و نگاه کنم ببینم دره خونه عشق رو که زدم چه کسی در رو باز کرد ...

 

-         سلام عزیزم ... امری داری ؟

 

چه صدای گرمی ...سرم رو میارم بالا یه فرشته ... یه حوری بهشتی ... با این که پیر

 

شده ولی چقدر زیباست  ... یه پیرزن که زیباییش هر کسی رو جذب می کنه ...

 

به سختی جوابش رو میدم ... سلام ... من محبت هستم ...

 

-         میدونم که محبتی ... منتظرت بودم ... چرا زودتر به یادم نیفتادی ؟

 

نمی دونم از کجا وجوده من رو می دونست و نمی دونم که چرا منتظرم بوده ؟ دلیلی

 

برای این سوالا ندارم ... بهش می گم که :

 

-         همین جا دمه در باید جوابه سوالاتون رو بدم ؟

 

معذرت خواهی می کنه و من رو دعوت می کنه به خونش ... یه حیاطه بزرگ و دیدنی

 

با کلی گل و گیاه داره ... بهتره وصف نکنم که واقعا عاجزم تکه ای از بهشت رو

 

 وصف کنم ... میریم به خونش ... هنوز ننشتم که سوالم رو ازش می پرسم ...

 

-         ببخشید شما چرا منتظرم بودین ؟

 

می خنده و میگه : خوب معلومه من چندین ساله که منتظرتم ... من عشق هستم و به

 

 تنهایی قادربه این نیستم که این مردم روبه هم نزدیک کنم...باید بینشون محبت باشه...

 

تعریفت رو شنیدم که توی شهره خودتون چه غوغایی کردی و مردم چقدر به هم

 

 نزدیک شدن ... می دونستم که روزی بالاخره یاده افسانه ی عشق میفتی ...

 

وای خدایا ... چقدر برام درکش سخته ... یعنی عشق می دونسته که روزی من به وجود

 

 خواهم اومد و می دونسته که من یه حس هستم ... اون من رو تکمیل کننده ی خودش

 

میدونه ...حرفای زیادی بین ما گفته شد که بهتره تعریف نکنم ...

 

نتیجه ی حرف ها این شد که عشق وسایلی که لازم داره رو برداره و با من همراه بشه

 

 تا باهم و به کمک هم همه ی مردم رو به هم نزدیک کنیم ... اون هم همین کار رو

 

کرد اندکی خرت و پرت توی یه بقچه گذاشت و از در اومدیم بیرون ...

 

وای خدایا ...دوباره باید از این شهره سختی ها عبور کنم و این همه بدی رو یک جا

 

 ببینم ...هر طور شده از شهر میایم بیرون ... بین راه کلی با هم حرف زدیم و من راهه

 

 نفوذ به دله آدم ها رو از طریق قلب به عشق گفتم ولی اون گفت که من از طریقه

 

حرف زدن و چشم مردم به دلشون نفوذ می کنم ... چه راهه جالبی رو گفت ...

 

 زبان و چشم ...

 

با هم به توافق رسیدیم که اون ازراهه خودش به دله آدما رسوخ کنه ومن هم به شیوه ی

 

خودم و اونجا توی دله آدما به هم میرسیم ...

 

از پیاده روی زیاد خسته شدیم ...

 

اون نزدیکی یه گلخونه ی بزرگ هست ...

 

میریم اونجا تا استراحت کنیم ... آخه شب شده و باید بخوابیم تا فردا صبح کاری که

 

 قراره رو شروع کنیم ... یعنی نفوذ به دله آدما و نزدیک کردنه اونا به هم ...

 

 

ادامه دارد ...