محبت (قسمت پنجم)

 

شب دوم رو در کنار عشق به خوبی گذروندم ... دوباره یه شب زیبا و به یاد موندنی  ...

 

روز بعد دوباره شروع کردیم و تقریبا بعد از چند روز کار کلی ما تموم شده بود ، مردم

 

به هم علاقه داشتن و با خوبی کنار هم زندگی می کردن و به خوشی با هم حرف می زدن ...

 

توی این مدت فهمیدم که عشق واسه اثبات خودش یک نشان گذاشته ... همون گل رز سرخ

 

که توی گلخونه روش دست کشید ... مردا و زنا توی این مدت وقتی می خواستن عشق رو

 

به طرف مقابلشون نشون بدن از یه شاخه گل رز سرخ استفاده می کردن ...

 

ولی من نمادی نداشتم ... آخه من که نشون دادنی نبودم ... محبت رو باید ابراز کرد باید

 

با مهربونی و زیبایی و با هم بودن و خیلی چیزای دیگه منو ابراز می کردن ... جای من توی

 

قلب همه بود ، ولی هنوز هم نفهمیدم عشق به کدوم عضو بدن رخنه کرده ... آخه اون این

 

راز رو تو سینه ی خودش نگه داشته ...

 

کار من عشق تقریبا تموم شده بود ، یعنی همه ی مردم دیگه من و عشق رو داشتن به جز

 

نوزادایی که تازه متولد می شدن ... ما هم با هم بودیم و منتظر که نوزادی به دنیا بیاد و از

 

همون دقایق اول با ما آشنا بشه ...

 

توی این روزای قشنگ که مردم رو خوب وخوش می دیدم روزی بیرون شهر تنها توی یه

 

گلخونه بودم و داشتم گلای قشنگ رو نگاه می کردم .. گل مریم با اون عطر زیبای دیوونه

 

کنندش ، گل شقایق با اون زیبایی خاص خودش ، گلای یاس کوچولوی دوست داشتی و ...

 

وقتی رسیدم به گل رز دیدم که واقعا یه وقار و زیبایی خاصی داره ... هم زیباست و هم عطر

 

خیلی خوبی داره ... میشه گفت همه چیز تموم بود ...

 

صدای ناله شنیدم ولی نمی دونستم از کجا بود ... گشتم و گشتم تا مرکز ناله رو پیدا کردم

 

یه گلدون سفالی کوچیک بود که داشت ناله می کرد ... دستی بهش کشیدم و نگاهش کردم

 

بی مقدمه شروع کرد از من سوال پرسیدن :

 

-        خیلی قشنگه ... مگه نه ؟ ... تو هم محوش شده بودی ...

 

پرسیدم که داری از چی صحبت می کنی ؟

 

- از همون گل رز سرخ که داشتی نیگاش می کردی ... خیلی قشنگ و با وقاره ... مگه نه؟

 

گفتم که آره واقعا قشنگه ... وقتی نیگاش می کنم لذت می برم .

 

نذاشت بیشتر از این حرفی بزنم و زیر لب حرفایی زد :

 

-  روزی اون گل که الان داری می بینیش ریشه ی کوچولوش توی دل من بودو ازخاک من

 

زندگیش شروع  شد ... اون روزا خیلی منو دوست داشت ... آخه من همه ی زندگیش بودم

 

همش از من تعریف می کرد و قربون صدقم می رفت که آره گلدون عزیزم ..گلدون قشنگم

 

من فقط تو زندگیم با تو می مونم و کلی از این حرفای عاشقونه ...

 

دروغ نباشه منم دوسش داشتم ... خیلی هم دوسش داشتم ولی اون بزرگ بزرگ شد و

 

ریشه هاش به من فشار آورد و من شکستم ... از اون روز به بعد اون رفت ریشه هاش رو

 

توی اون گلدون بزرگه گذاشت و با اون زندگی می کرد ... گاهی می شنوم که به اون

 

میگه : گلدون عزیزم ..گلدون قشنگم من فقط تو زندگیم با تو می مونم و کلی از این

 

 حرفای عاشقونه ... حالا دیگه من فهمیدم که اون به من دروغ می گفت و فقط واسه

 

این که منم اونو دوست داشته باشم به من این حرفا رو می زد ...

 

با شنیدن این حرفا از زبون اون گلدون ناراحت شدم و دیگه به گلا نگاه هم نکردم و

 

برگشتم که بیام بیرون ...

 

آخر که داشتم در گلخونه رو می بستم یه صدا شنیدم که می گفت :

 

- گلدون قشنگم من قول میدم همیشه کنارت بمونم و همیشه ریشه هام از خاک تو

 

آب و غذا بگیره ...

 

دیگه گوش نکردم و اومدم بیرون ...

 

ادامه دارد ...