سوداگرانه
اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید ، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید.
 
 

محبت ( قسمت ششم )

 

اومدم از گلخونه بیرون ولی دلم گرفته بود ... تازه داشت یه چیزایی بهم ثابت می شد و

 

اون این بود که عشق به تنهایی کاری از دستش بر نمیومده و به همین دلیل هم  منتظر من

 

بود و می دونست که من باید کنارش باشم تا بتونه مردم رو به هم نزدیک کنه ...

 

حتی اون گل رز هم چون منو نداشت ولی ویران کننده بود ...

 

یه کم ترس تو دلم اومد ... آخه وقتی فکر می کردم می دیدم آره واقعا عشق به تنهایی

 

ویران کننده ست ... اگه من نباشم عشق همه چیز رو  خراب می کنه ... اگه من نباشم مردم

 

عاشق هم میشن ولی وقتی خسته شدن دیگه همدیگه رو نمی شناسن و میشه همون مثل قدیمی:

 

نو که اومد به بازار        کهنه شود دل آزار

 

ترسیدم که عشق تو اینم مدت که من باهاش نبودم تنهایی کاری کرده باشه خیلی سریع رفتم

 

طرف شهر و جایی که عشق بود ... دیدم با یه نفر نشسته به حرف زدن و میگن و می خندن

 

نمی دونستم که داره با کی حرف می زنه ... رفتم جلو و سلام کردم .

 

- سلام محبت جان ... خوبی ؟ ...  بیا بشین اینجا ، این دوست جدیدمه  ... کلی با هم گفتیم

 

و خندیدیم ... بیا بشین که خیلی مشتاقه با تو آشنا بشه ... راستی یادم رفت معرفی کنم ایشون

 

غروره ...

 

اسمش رو برای بار اول بود که میشنیدم ولی خوب حس خوبی نسبت بهش نداشتم ولی خوب

 

نشستم رو به روی اونا تا باهاش آشنا بشم ... کمی که حرف زدیم من خسته شدم ... اصلا با

 

این حس تازه نمی تونستم کنار بیام ...

 

شب رو سه تایی همونجا خوابیدیم ... روز بعد عشق رو بیدار کردم و بهش گفتم که دوست

 

من پاشو بریم که همه منتظر ما هستن ... بیدار شد و غرور رو هم بیدار کرد .

 

فکر می کردم که اون از ما جدا میشه ولی زهی خیال باطل ... همراه ما حرکت کرد و هر جا

 

که ما می رفتیم اونم میومد ...

 

اون روز هم گذشت .. کارایی انجام دادیم و توی تمام این کارا اون حس تازه وارد هم خودش

 

رو دخالت دادکه من خیلی ناراحت شدم ... دم دمای غروب بود که غرور گفت من میرم پیش

 

یکی از دوستام ولی شب میام پیش شما و شاید دوستم هم اومد ... عشق هم قبول کرد ...

 

بعد از رفتنش من برگشتم سمت عشق و بهش گفتم  :

 

- عشق قراره ما جز این بود ... من و تو قرار بود دو نفری با هم کار کنیم و مردم رو به هم

 

نزدیک کنیم ... این کیه دیگه میاریش با خودت ؟ اصلا حس خوبی نسبت بهش ندارم .

 

خیلی خونسرد و بی توجه جواب داد :

 

- حالا که می بینی دوست من هست و با ما میاد ... مشکلی نیست .

 

فقط همین یه جمله ...

 

بعد از یه ساعت غرور همراه دوستش اومد ... دوستش رو معرفی کرد اسمش (( حسادت ))

 

بود ... یکی مثل خودش ... از اینم زیاد خوشم نیومد ولی خوب عشق زیادی با اون دو نفر

 

دوست شده بود و من نمی تونستم حرفی بزنم ... اون شب من رفتم توی اتاق و اون سه نفر

 

تا صبح با هم گفتن و خندیدن ...

 

یاد روز اولی افتادم که رفتم خونه ی اون پیرزن تنها ... تو همین فکر بودم که خوابم برد .

 

 

ادامه دارد ...


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : سوداگر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :